,
|
فرمانده دلاور گردان سلمان
|
||
که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید .حق علیرضا بود که شهید شود
یک بار با جواد تاجیک نشسته بودیم، حرف از زحمت هایی که بچه ها می کشند می زدیم، در این بین زحمات علیرضا رستمی بیشتر از بقیه بود، بیشتر، سخت تر و بدون هیچ ادعایی یکباره هر دو با هم گفتیم اگر قرار باشد از بین همه بچه های راویان شهید شود، قطعا آن یک نفر *علیرضا رستمی* است...

روز سوم فروردین 1384 بود، بعد از نماز صبح، با عجله خودم را رساندم به ایستگاه ماشین های اهواز، از آنجا سوار یک پژو شدم و به سمت اهواز حرکت کردم، به امید آن که حال علیرضا خوب شود و در رساندنش به تهران کمک حالش باشم.
وقتی رسیدم بیمارستان، آقای بستاک و عباس کرمی و امیریان را دیدم، آنها گفتند: حال علیرضا بدتر شده است و دائما در حال بدتر شدن است.
تا ساعت 12 نیمه شب در بیمارستان به این طرف و آن می دویدیم. از خستگی گوشه ای خوابم برد.
جواد آمد و بیدارم کرد و گفت: سید یادته یه روز داشتیم می گفتیم- اگر قرار باشد یکی از راویان شهید شوند کیست؟ و تو گفتی رستمی-؟
سر بر شانه های همدیگر گذاشتیم و های های شروع کردیم به گریه کردن
منبع : سایت راویان نور
اسطوره مقاومت
شانزدهم اردیبهشت سالگرد شهادت سردار عاشورائی و اسطوره مقاوت شهید حسین قجه ای گرامی باد
گرامی باد یاد و خاطره شهدای گردان سلمان فارسی
آری شهادت تنها مزد خوبان است
---------------------------
مقاومت همچنان ادامه داشت:
صدای بسیم برای بار آخر بگوش رسید و اینبار حسین گفت حاجی من دیگر غیر از خدا یاری ندارم ، همه یا شهید شده اند یا مجروح
برای آخرین بار گلوله آرپی جی را آماده شلیک کرد به روی خاکریز رفت ولی اینبار تانک پیش دستی کرد و با شلیک گلوله ای خاکریز زیر پای حسین را شکافت ، حسین افتاد
از بالای خاکریز به پایین غلطید ولی هنوز آر پی جی را در دستانش نگاه داشته بود
تا آن لحظه شهيد قجه اي و معدود نيروهاي قادر به رزم او توانسته بودند به مقاومت مومنانه و نابرابر خويش در مقابل يورش هاي پي در پي دو تيپ دشمن ادامه دهند . باوركردني نبود شاگرد تيزهوش مكتب حاج احمد در نبردهاي مريوان و فرمانده ريزنقش و خجالتي گردان سلمان فارسي به همراه جمعي بسيجي كم ساز و برگ اينك وارد نهمين ساعت مقاومت عاشورائي خويش مي شد . 9 ساعت پايداري در زيرآتش توپخانه و بمباران هاي هوائي ميگ ها و هلي كوپترهاي توپ دار، دفع پاتك هائي پياپي دشمن آنهم در شرايطي كه تانكهاي مدرن «تي72» ارتش عراق، بسيجيان گردان سلمان را تك به تك، آماج آتش تيرمستقيم خويش ساخته بودند.....
علیرضا همیشه ناراحت بود که بچه ها در جاده اهواز- خرمشهر که محل اصلی عملیات بیت المقدس و حماسه گردان سلمان و شهادت حسین قجه ای بوده است؛ می خوابند.
توی اردوی عملی دوره سوم که بودیم ، وقتی داشتیم از همان جاده می گذشتیم، همه را بیدار کرد و حماسه گردان سلمان و حسین قجه ای را برایمان روایت کرد.
.....................
وقتی که توی دوکوهه او به همراه محمد گودرزی سوار ماشین شدند و عازم خرمشهر شدند، سوار یک تاکسی شدم و اول آمدم اهواز و بعد آبادان و سپس به خرمشهر رسیدم.
توی مقر به یکباره جواد تاجیک به طور وحشتناکی ، خبر تصادف رستمی را به من داد،..........
فردا صبح از خرمشهر راهی اهواز شدم، وقتی کنار جاده ماشینشان را دیدم که چگونه در کنار جاده اهواز خرمشهر افتاده، حماسه ای دیگر از این جاده در ذهنم نقش بست.
حماسه مرد خستگی ناپذیر راویان " شهید علیرضا رستمی"



شهید" علیرضا رستمی" راوی خستگی ناپذیر که در جاده اهواز- خرمشهر آسمانی شد
راوی شهید عباس کریمی
![]()
مهم ترین کتاب هایی که تاکنون درباره سردار شهید حسین قجه ای منتشر شده اند، عبارتند از:
ـ پرچمداران خورشید / حسین بهزاد / کتاب صبح / 1375.
ـ پرواز پروانه ها / حمید داوودآبادی / کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان تهران / 1376.
ـ بی کرانه ها / عین الله کاوندی / کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان تهران / 1376.
خاطراتی از شهید قجه ای
حسين كه از قدرت بدني خوبي برخوردار بود، هيچ گاه سعي نكرد زور خود را به رخ ديگران بكشد. يكي از همرزمان او وقتي شهيد قجه اي فرماندهي سپاه زرين شهر را بر عهده داشت، درباره برخورد او با مجروحآن تعريف مي كند:
- حسين ابهت خاصي داشت. قدرت بدني در كنار رفتار متين و با وقارش شخصيتي به او بخشيده بود، طوري كه اراذل و اوباش منطقه از او هراس داشتند. گاهي عده اي از آنها را جمع مي كرد و شبآنه به مقر سپاه مي آورد. كنارشان روي زمين مي نشست و شروع مي كرد به نصيحت كردن. وقتي از او پرسيدم چرا آنها را در تاريكي شب به مقر سپاه مي آوري؟ پاسخ داد! اگر در روز روشن و جلوي مردم اينها را به اينجا بياوريم، خجالت زده مي شوند و ضربه مي خورند.
یک از نزدیکان شهید تعريف مي كند:
- چند روزي از شهادت حسين قجه اي گذشته بود كه من و چند نفر ديگر از بچه ها در حال چسبآندن پوسترها و اعلاميه هاي او به ديوارهاي شهر بوديم. نزديك گلزار شهداي زرين شهر رسيديم، مردي تا چشمش به تصاوير حسين افتاد، بغضش تركيد و زد زير گريه. علت را كه پرسيدم، گفت: من براي مرگ برادرم اينقدر گريه نكرده بودم كه براي شهادت اين عزيز. در جواب سوال ما گفت: خاطره اي از او دارم كه هر وقت به يادم مي آورم، جگرم آتش مي گيرد. يك شب با چند تا از دوستانم، كنار زآينده رود، بساط عيش و نوش، مسكرات و مواد مخدر راه انداخته بوديم كه يكدفعه صداي پايي به گوشمآن خورد و فرد سپاهي اي را در تاريكي ديديم. تا آمديم وسايل را جمع كنيم آن سپاهي مرا به نام صدا زد و خيلي خونسرد گفت كه راحت باشيد. جلوتر كه آمدم، ديدم حسين قجه اي است. زياد از او شنيده بودم. خيلي ترسيدم. دوستانم هم همين طور. از خجالت و ترس سرمان را پايين انداخته بوديم. ولي او برادرآنه گفت كه بنشينييم و به كاري كه مي كرديم ادامه بدهيم. مانده بوديم چكار كنيم. آمد نشست كنارمان. يك سيخ كباب برداشت و شروع كرد به خوردن، در حالي كه به تك تك ما اشاره مي كرد، گفت: من كباب مي خورم و شما مشغول شرب خمر و اعتياد خود باشيد تا ببينيم كه كداممآن عاقبت به خير مي شويم؟ بعد هم اسلحه و حكم خود را به ما نشان داد و گفت: اگر بخواهم دستگيرتان كنم، برايم كاري ندارد. خودتان هم مي دآنيد كه از عهده اش بر مي آيم. ولي شما را به خدا قسم مي دهم كه به جواني خودتان رحم كنيد و دست از اين كارها بكشيد. دنيا و آخرت خودتان را خراب نكنيد! سعي كنيد باعث افتخار جامعه باشيد نه اين كه سربار جامعه شويد. بگذاريد ديگران ما را سر مشق قرار دهند نه اين كه اعمال ما را ملامت كنند.......
واقعا شرمنده اش شديم، بلند شد كه برود نگذاشتيم. همه وسايل معصيت. حرام خوارگي را با دست خود از بين برديم، بعد او خداحافظي كرد و رفت.

اگه یادتون باشه توی فیلم سینمایی آژانس شیشه ای تو یکی از سکانسها حاج کاظم سر پلیسی که برای مذاکره با اون به داخل آژانس اومده بود،بلند فریاد میزنه و یک سری سوالها رو پشت سر هم از اون می پرسه.برای خیلی ها اون سکانس یک سکانس معمولی بود ولی برای بعضی ها اون سکانس یکی از تکان دهنده ترین سکانس های فیلم بود.
اونجا حاج کاظم می پرسه:
می دونی گردان بره گروهان برگرده یعنی چی؟
می دونی گروهان بره دسته برگرده یعنی چی؟
می دونی دسته بره نفر برگرده یعنی چی؟
ولی من امروز از شما می پرسم:
می دونید گردان بره کسی برنگرده یعنی چی؟
گردان سلمان از لشگر27 محمد رسول الله(ص) تنها یکی از گردانهایی بود که رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند....
این پست رو به یاد شهدای گردان سلمان و فرمانده رشیدشان« سردار شهید حسین قجه ای » می زارم که در عملیات بیت المقدّس رفتند ولی هرگز باز نگشتند....
« برای شادی روحشان صلوات »

با تشکر از وبلاگ www.pelaak.blogfa.com
صبحگاه
صبح بود و كم كم داشت آفتاب روي حياط پادگان پهن مي شد
هوا خيلي سرد بود .بچه هاي پادگان دوكوهه ،با بي حالي براي مراسم صبحگاه آماده مي شدند .حاج احمد پشت پنجره اتاقش ايستاده بود .دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با نگاه عميق حركات بچه ها را برانداز مي كرد روي ميز كارش ،مقداري كاغذ ،نقشه و طرح بود و يك قرآن كوچك كه مثل كتاب مرجع ،در همه گرفتاريها راهنما و قوت قلبش بود .چند دقيقه اي كه به تماشا ايستاد ،انگار در ذهنش به نتايجي رسيد .برخاست ،از اتاق بيرون زد و يكراست سراغ بچه ها رفت .صداي حاج احمد ،چرت همه را پراند :«برادران همه به خط .من اينطور صبحگاه را قبول ندارم .بايد يك فكر اساسي بكنيم تا تيپ ما مراسم صبحگاه درست و حسابي داشته باشد .»
همه مثل مجسمه سرجايشان ماندند ،حاج احمد را خوب مي شناختند ،مي دانستند با برنامه هاي بي ثمر مخالف است و هميشه دنبال طرحهاي تازه و موثر مي گردد .سرتاپا گوش ،منتظر ماندند .حاجي محكم و قاطع فرياد زد «حالا دورتادور حياط را بدويد .»تيپ يكپارچه شروع به دويدن كرد .نيم ساعت ،همين طور دويدند .كم كم نق نق بچه ها از ميان از ميان گرپ گرپ قدمهايشان شنيده مي شد .«حسين قجه اي»با قد و قامت ريز و فلفلي اش ،جلو صف مي دويد حسابي به نفس نفس افتاده بود ؛ ولي لحظه اي از رفتن نمي ماند .كند كرد و گفت :«بچه ها مطيع باشيد .حرفهاي حاجي را گوش كنيد .به او اعتماد داشته باشيد .»
نفسش ياري نمي كرد .بچه ها با قوت قلب بيشتري ،پابه پاي او مي دويدند .حسين را همه قبول داشتند ؛ولي حقيقتش نه به اندازه حاجي .بالاخره به يك تكه زمين گل آلود كه درست سر راهشان بود ،رسيدند .گل و شل زياد بود همه متوقف شدند .
حتي نمي توانستند فكرش را هم بكنند كه در آن محدوده ،مي توانند بدوند .يكدفعه حاجي جلو پريد و دست زير بغل قجه اي انداخت و او را به ميان آب و گل پرت كرد .قجه اي تا آمد به خودش بجنبد ،كار از كار گذشته بود .به فرمان حاجي در آن آب و گل خيز رفت .پشت سرش رضا دستواره بود .من و من كرد و گفت :«حاجي اجازه بده روي زمين خشك خيز بروم .اين خيلي افتضاح است .»حاجي احمد معطلش نكرد .او را هم پرت كرد .دستواره هم پشت قجه اي ،خيز رفت .حالا نوبت حاج همت رسيده بود .او يك نگاهي به بچه ها انداخت و يك نگاهي هم به حاج احمد .بچه ها پچ پچ مي كردند كه :«نه بابا !حاجي حتما حرمتش را نگه مي دارد .اين حاج همت است .با يك بسيجي معمولي يا يك سرباز فرق مي كند ...»
حاج همت به آسمان نگاهي انداخت .نفسش را بيرون داد و منتظر ايستاد .ناگهان دستهاي حاجي بالا رفت و روي شانه هاي حاج همت پايين آمد و او را روي زمين خواباند .آن همه چشم ،مات و مبهوت ،به آنان دوخته شده بود .حاج احمد نهيب زد :«يا الله برو !»حاج همت رفت .پشت سرش يك تيپ آماده شد كه شروع كند .هنوز مردد مانده بود كه حاج احمد ،جلوتر از همه ،تو گلها شيرجه زد و سينه خيز جلو كشيد .حساب كار دست همه آمد و همگي شروع كردند .در پادگان دوكوهه ،صداي تكبير يك تيپ پيچيد كه دنبال فرمانده دلاورشان ،مشغول انجام صبحگاهي به يادماندني بودند .

|
|