تبليغاتX
سردار سپاه اسلام شهید حسین قجه ای
تماس باما پست الکترونيک آرشيو وبلاگ زندگينامه شهيد قجه اي صفحه نخست
درباره وبلاگ
اویی که دشمن کمین کرده را وقتی به دام انداخت همچون مولا و مقتدایش بخشید و کاری کرد که او و دوستانش مرید اخلاق و منش اش شوند . سردار شهیدی که دشمن را عاجز کرد. نه تنها دشمن که خواب و آرامش را نیز عاصی کرده بود .
پيوند هاي روزانه
پيوند ها
فتیان
تبیان
محاکمه
عاشق همت
عاشق همت2
گرافیک شیعه
مبارزکلیپ
کوی او...
سبکبالان
زرین شهر
بی نشان
انتهای افق
مردان بی ادعا
انصار کلیپ
سنگر عشق
ستارگان خاکی
خاکریز خاطرات
خادم شهدا
ردی از خون
میهمان
سرافرازان
شهدا و ولایت / دل نوشته
دیدگاه های یک بسیجی
منتظران مهدي (عج)
شهدای لیلة القدر
با ولایت تا شهادت
سپیده دم عشق
بچه های آسمان
شهید مجید آلیا
تمنای شهادت
حصان الحصین
عاشق شهدا
نردبام آسمان
نفس عشق
فــانوسخـه
دریـــچـــه
خـــــــــــاکریــــز های خط مقدم
حوزه علمیه امام مهدی (عج)
مجمع بسیجیان غرب تهران
افضل‌الاعمال انتظارالفرج
مااستواریم - با شهادت
فرماندهان جنگ نرم
سفر نامه ی عشق
آرزوی من شهادت
خاکیان آسمانی
خاکریز سایبری
جزیره مجنون
طوفان سرخ
نورالشهدا
هم سنگر
سردار شهید کاک جلال بارنامه
سردارشهید شريف‌الحسيني
فقط آسمان و آسمانی ها...
پایگاه جنگ نرم عطر خدا
پایگاه خبری بیسیم چی
منطقه عملیاتی بصیرت
پرسش و پاسخ ديني
هیئت شهدای گمنام
پسری ازجنس خاک
موقعیت فرشته ها
راز پـــــــــــــــرواز
پسر پل سفیدی
لشگریان عشق
غروب طلائیه
نشرفرهنگ
بوی سیب
بوسه ماه
رهبراگرفرمان دهدجان رافدایش میکنیم
مینویسم برای مظلومیت سید علی
جنگ نرم (سربازان امام خامنه ای)
شهدای بسیج مهندسین کرمانشاه
هیئت منتظران جوانان شهر سرکان
سیاسی افشاگری کومله 1917
بسیج دانش آموزی فراشبند
پایگاه مقاومت بسیج مزنگ
شهید بی بی شهربانویی
عشق یعنی یه پلاک....
به یادش و به یاریش
تنهایی.......عشق
لبیک یاسید علی
شهدای بابلسر
اندیشه وبیداری
گردان تخريب
ندای انقلاب
صبح سپید
جنگ نرم
عنوان منو
محل کد

                    فاتح خرمشهر

91/02/10: تاريخ


شانزدهم اردیبهشت ماه ، سی امین سالگرد شهادت سردار عاشورائی شهید حسین قجه ای
که در جاده اهواز-- خرمشهر آسمانی شد...........................

پس از پایان عملیات سال 61 نیروهای گردان سلمان فارسی برای عملیات الی بیت المقدس آماده می شدند. ازآنجایی که شهید قجه ای برای آمادگی نیروها اهمیت خاصی قائل بود ، گردان سلمان را از اهواز تا اردوگاه گردان سلمان در نزدیکی خرمشهر ( انرژی اتمی ) به مدت 3 شبانه روز پیاده برد تا اینکه روز نهم اردیبهشت ماه سال 61 عملیات الی بیت المقدس آغاز شد. هدف گردان سلمان در این عملیات عبور از رودخانه کارون و طی یک مسیر 18 کیلومتری بود تا به جاده آسفالته اهواز – خرمشهر برسند ، بالاخره دهم اردیبهشت ماه نیروها رسیدند . کار اصلی گردان سلمان از وقتی  شروع شد که دشمن بعثی متوجه حضور نیروهای ایرانی در مواضع خود در حاشیه جاده  ی اهواز – خرمشهر شد به دنبال آن دست به پاتک شدید زد. گردان سلمان با مقاومت و پایداری در مقابل دشمن سعی می کرد هیچ گونه جناحی به دشمن ندهدو نیروهای باقیمانده این گردان به رغم این که در حلقه ی محاصره واحدهای تانک تیپ 10 زرهی عراق گرفتار بودند ، اما سرسختانه مقاومت می کردند......

یکی از نیروهای گردان سلمان فارسی روایت می کند : دشمن از طریق شمال خرّمشهر، تانک های مدرن تی - 72 خودش را به میدان آورد؛ تانک هایی که به دلیل زره بندی زاویه دار بدنه، گلوله ی آر.پی. جی به سختی قادر به انهدام آنها بود. این تانک ها، جمعی تیپ مستقل 10 زرهی ارتش عراق بودند.

    با این حساب معلوم بود که عراقی ها قدرترین یگان های خودشان را برای پس زدن گردان سلمان از غرب جاده به میدان آورده اند. ما به روش مقابله با این نوع از تانک ها آشنایی نداشتیم. هرچه گلوله به طرف آنها شلیک می کردیم، به محض برخورد با بدنه ی تانک کمانه می کرد. آنها با اطمینان خاطر جلو می آمدند و پیاده های ما را هدف قرار می دادند. به یاد دارم. حسین قجه ای، قبضه ی آر.پی. جی را از دست یکی از بچّه ها گرفت، آن را مسلّح کرد، از خاکریز بالارفت و یکی از تی - 72ها را نشانه گرفت؛ آن هم در شرایطی که لوله ی کریه تانک به طرف حسین نشانه رفته بود. حسین که شلیک کرد، گلوله مثل شهابی از دهانه ی قبضه خارج شد و در مقابل چشم های منتظر ده - دوازده نفر نیروی باقیمانده ی گروهان یکم گردان، مثل صاعقه بر فرق برجک تانک تی - 72 فرود آمد و آن را به آتش کشید. حسين قجه‌اي و معدود نيروهاي قادر به رزم او توانسته بودند به مقاومت مؤمنانه و نابرابر خويش در مقابل يورش‌هاي پي‌درپي دو تيپ دشمن ادامه دهند. باور كردني نبود. شاگرد تيزهوش مكتب رزمي حاج احمد در نبردهاي "کردستان " و فرمانده ريزنقش و خجالتي گردان سلمان فارسي، به همراه جمعي بسجي كم ساز و برگ، اينك وارد هفتاد و سومين ساعت مقاومت عاشورايي خويش مي‌شد....

روایت طاهر موذن از لحظات آخر :

حسین در حالی در خاکریز باقی ماند که فقط چند نفر نیروی قادر به رزم برای او باقی مانده بود . جلو رفتم و به او گفتم : برادر قجه ای ، سه روز تمام است که نخوابیده ای ؛ لااقل کمی استراحت کن . حسین از جا بلند شد و گفت : الان وقت استراحت نیست . اگر آن لامذهب  ها از این خاکریز بگذرند ، چه بسا تا خود اهواز هم کسی نتواند جلوی آن ها را بگیرد . حسین یک بار دیگر آر.پی.  جی را مسلّح کرد و از خاکریز بالا رفت. هنوز درست نشانه گیری نکرده بود که با اصابت گلوله ی  عراقی ها از بالای خاکریز پرت شد. من که متوجه این موضوع بودم، به سرعت خودم را به حسین رساندم. دیدم هنوز گلوله ی آر.پی.  جی او سوار است و انگشتان بی جان حسین، دور قبضه ی موشک انداز قفل شده اند.

گلوله ی دشمن درست به وسط سر حسین اصابت کرده و جمجمه ای را که حسین به خدا عاریتش داده بود، خرد کرده و صورت زیبای او غرق خون بود.

پلک هایش بسته شدند. انگار چشم های حسین هم فهمیده بودند که فرمانده مقتدر گردان سلمان فارسی، بعد از شش شبانه روز بیداری ممتد و نبرد بی امان، حالا دیگر به آنها رخصت پلک بر هم نهادن را داده است.

حسین قجه‌ای و همرزمان دریادل او در گردان سلمان، با پایداری حماسی خویش، پیروزمندانه به شهادت رسیدند؛ چرا كه دشمن، علی‌رغم آن همه پاتك پی‌درپی نتوانست حلقه محاصره را بر گرد رزمندگان گردان سلمان تنگ‌تر كند. اگر چنین می‌شد، علاوه بر اسارت شهید‌قجه‌ای و باقی مانده نیروهای گردان سلمان، سر پل آزاد شده‌ای هم كه در كرانه غربی رود كارون به تصرف سپاه اسلام درآمده بود، در معرض خط قطعی قرار می‌گرفت و در چنین صورتی، شاید سرنوشت كل عملیات «الی بیت‌المقدس» و آزادسازی «خرمشهر»،  به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

در ادامه مطلب :آخرین دیدار پدر وحضور حاج احمد متوسلیان


ادامه مطلب

 نوشته شده در  91/02/10ساعت 17:4  توسط  

                    همپای مجنون

91/01/17: تاريخ

از علی میركیانی همین رو بدونین كه از شاگردهای حاج احمد متوسلیانه و كسیه كه از آغاز تشكیل تیپ حضرت رسول(ص) و قبل از اون در كردستان كنار حاج احمد بوده و مسئولیت‌های زیادی هم از جمله مسئولیت‌ لجستیك تیپ و فرماندهی گردان‌های سلمان و حمزه و... رو تو كارنامه‌اش داره.


  *سوال: اصلي‌ترين و معروف‌ترين سئوال، از كجا و به چه شكل با حسين قجه‌اي آشنا شديد؟

*مير كياني: آشنايي من با حسين برمي‌گرده به زماني كه مريوان بوديم. اون زمان قرار بود يك سري پدافند 23 ميليمتري بدن به سپاه مريوان. آقاي حسن رستگار كه اون موقع تو سنندج بود، پدافند 23 ميليمتري رو با نفرش فرستاد و حسين شد مسئول اون. در واقع حسين توپچي بود.

جالب‌ترين قسمت تو آموزش به نيروها، تامين جاده بود. بچه‌ها اين قسمت رو دوست داشتن. به خاطر اينكه درگير مي‌شدن، براشون جذابيت داشت. يه روز من و رضا چراغي وايستاده بوديم، يه بنده خدا - كه بعدتر فهميدم حسين قجه‌ايه - با قد كوتاهي اومد سمت ما و گفت: برادر مي‌شه منم بيام تامين جاده؛ من توپچي‌ام. در واقع آشنايي ما از او جا شروع شد. همين قدر بگم حسين طوري درخشيد كه حاج احمد[متوسليان] براي عمليات دزلي گذاشتش مسئول عمليات. حتي يادمه خود حاج احمد تو ستون وايستاد و گفت حسين ستون رو هدايت كنه.

حاج احمد روحيه خاصي داشت. كسي بود كه وقتي اومد غرب همه جور آدمي كنارش بود. از لر و كرد گرفته تا اصفهاني و ترك ... كسي اگر چهار روز كنارش كار مي‌كرد، وقتي مي‌خواست ازش جدا بشه احمد اونو تو بغلش حسابي مي‌گرفت و گريه مي‌كرد. حسين خودش قابليت‌هاي زيادي داشت. اما حاج احمد، حسين رو ساخت.

اون شب رو خوب يادمه. شبي كه مي‌خواستيم عمليات « دزلي» را انجام بديم. حسين كه از كنار حاج احمد رد مي‌شد حاجي تو گوشش يه چيزهايي مي‌گفت. حاج احمد اين طوري بود با نيروهاش. و بعد هم كه دزلي رو گرفتيم، حاج‌احمد، حسين رو گذاشت مسئول سپاه دزلي يا حالا منطقه دزلي و به من كه او موقع مسئول لجستيك سپاه مريوان بودم گفت: علي پيش حسين بمون و در واقع رفاقت اصلي ما از اون جا شروع شد.

*سوال: تو اين مدت كه كنار هم بودين، حسين قجه‌اي رو چه جوري شناختيد؟ از خصوصيات اخلاقي‌اش برامون بگين.

*مير كياني:حسين خصلت‌هاي خاصي داشت. اولا كه 24 ساعته كار مي‌كرد. البته اين موضوع غريبي نيست. مثلا روي اتفاعات ملخ‌خور مي‌خواستند نفت ببرن؛ حسين قجه‌اي بشكه 220 ليتري خالي رو ، روي دوشش مي‌گذاشت، مي‌برد بالاي كوه. زورش هم زياد بود. اما كارهاي خاصي مي‌كرد. مثلا يه نقل قول كنم از سردار تميزي - البته تو پرانتز بگم كه ا هل نقل قول گويي نيستم و هميشه چيزي رو مي‌گم كه براي خودم اتفاق افتاده، اما مي‌‌خوام روحيه حسين قجه‌اي براتون واضح‌تر بشه - ايشون مي‌گفتن تو اصفهان ما با هم آموزش ديديم. اين جريان قبل از اين كه حسين بياد منطقه، مي‌گفت: آموزش كه تموم شد گفتن برين سپاه شهرتون و خودتون رو معرفي كنين. با بچه‌ها اومديم ماشين بگيريم براي زرين‌شهر. حسين دراومد گفت: من با شما نمي‌يام. شما بريد. من خودم از تو ارتفاعات مي‌يام. يعني از همون اول خودش رو جدا كرد. روحيه‌اي خاص داشت البته «كشتي‌گير» هم بود. اما يه همچين روحيه‌اي داشت.


                                            ادامه مصاحبه در ادامه مطلب                                                       



ادامه مطلب

 نوشته شده در  91/01/17ساعت 18:35  توسط  

                    دفترچه ای با رنگ آبی

90/12/01: تاريخ

*دفترچه ای با رنگ آبی*


رسول خدا (ص) فرمودند : حاسِبُوا اَنْفُسَکُم قَبْلَ اَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا وَ تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الاَکْبَرِ.

پیش از آنکه به حسابتان برسند، خود را ارزیابی کنید و در میزان قرار دهید و برای حسابرسی بزرگ‌تری آماده شوید.پیامبر می‌داند که شیطان و نفس وسوسه‌گر از یک سو و عوامل و آسیب‌های آشکار و نهان از سوی دیگر، مؤمن را به وادی غفلت می‌کشاند و از اندیشیدن در فرجام خویش بازمی‌دارد. از این رو چون فرماندهی دلسوز و هشیار آماده باش می‌دهد " تجهّزوا ".

مسلمان در همة عمر و در همة عرصه‌های زندگی باید آماده باشد و به سود و زیان خویش رسیدگی کند تا ورشکسته نشود. این کار از ایمان و زیرکی مؤمن سرچشمه می‌گیرد و دست‌کم باید در شبانه‌روز یک بار انجام شود.

امام صادق‏ به عبدالله پسر جندب فرمود:‏ ای پسر جندب! بر هر مسلمانی که ما را می‌شناسد لازم است که در هر شب و روز، عملش را بر خود عرضه کند و حسابگر خویش باشد؛ پس اگر عمل خوبی یافت بر آن بیفزاید و اگر عمل بدی یافت از آن استغفار نماید تا در رستاخیر خوار نگردد.

در این حدیث شریف به دو نکتة اساسی تصریح شده است: نخست اینکه ضرورت محاسبه بر اساس شناخت اهل بیت(ع) است. دوم اینکه غفلت از خود ارزیابی، فرجامی بس خطرناک دارد و آن، خواری و زبونی در رستاخیز است.

شهیدان گرانقدر راه خدا بر این نکته آگاهی کامل داشتند. سردار شهید حسین قجه ‌ای هر روز کارهای خود را بررسی می‌کرد و از نفس خویش حساب می‌کشید. به محض اینکه بحثی پیش می‌آمد فوراً آن را داخل دفترچه آبی رنگش می‌نوشت و شب آنها را بررسی می‌کرد و در روزهای بعد سعی می‌کرد میزان حسناتش را بالا ببرد.

مروری بر دفترچه زیبای این شهید خالی از لطف نیست:

ـ چهارشنبه ، نماز بدون وقت : ظهر چون سرپرست نگهبانی بودم نتوانستم سر وقت نماز بخوانم.

ـ دوشنبه : با مادرم ... ناراحتی کردم و بعد از یکی دو ساعت معذرت خواستم و با برادرم هم تند صحبت کردم. باید سعی کنم تکرار نشود.                                                                          

ـ شنبه : به هیچ وجه کار فکری پیش نیا مد و دلیل آن این است که نظم ، در کارم نبود.‏

ـ پنج‌شنبه : بیهوده ‌گویی: طی روز چند مورد تقریباً سخنان کوتاه و بیهوده‌ای به زبان آوردم.

ـ شنبه : امروز ورزش نکردم ، دلیلش هم تنبلی است!

 به راستی اگر دفتر دل ما نیز همانند دفتر این شهید به حسابرسی نفس بپردازد جایی برای غفلت باقی خواهد ماند؟! می‌توان گفت، خود ارزیابی از ویژگی‌های خواص شیعه و نزدیکان به اهل بیت ‏ است؛ چنان‌که امام موسی بن جعفر(ع) به هشام بن حکم فرمود:

 لَیْسَ مِنََّا مَنْ لَمْ یُحََاسِبْ نَفْسَهُ فیِِ کُلِّ یَوْمٍ.

 از [خاصان] ما نیست کسی که روزانه به حساب خود رسیدگی نکند.

************

كاش از اخلاصتان یك جرعه بر می داشتم
بی ریاتر رنگی از جنس سحر می داشتم
كاش مانند شما ای رهگذاران غریب
از درون خویشتن بهتر خبر می داشتم
كاش مانند شما در عرصه ی خون و خطر
عافیت نه عاقبت را در نظر می داشتم
كاش می ماندم كنار سنگر اشك شما
وز برای آبرو چشمان تر می داشتم
كاش در سوز و گداز جبهه ی ایمان و عشق
سینه ای از آتش دل شعله ور می داشتم
كاش می شد می گشودم معبری سمت افق
از شما یك تن در این ره همسفر می داشتم
كاش در كانال ها آن سوی خط ـ آن سوی دل
در عبور از خویشتن شوق خطر می داشتم
كاش می شد انتهای خاكریز عاشقی
سایه ی لطف شهیدان را به سر می داشتم
بال و پر یعنی شهادت ـ آه ـ ماندم بی نصیب
می رسیدم تا خدا ؛ گر بال و پر می داشتم


 نوشته شده در  90/12/01ساعت 14:8  توسط  

                    حضور همرزمان در منزل شهید قجه ای

90/11/25: تاريخ


شهید قجه ای به روایت همرزمان :



ادامه مطلب

 نوشته شده در  90/11/25ساعت 16:11  توسط  

                    به آن می گویند: خود انضباطی

90/10/22: تاريخ

به روایت سردار حاج حسین همدانی :


روزهای اول ، بیشتر با حسین قجه ای محشور بودم . اصولا در مورد بعضی آدم ها، شما لازم نیست حتما تجربه ی آشنایی قبلی زیادی با آنها داشته باشی . فی المثل حسین قجه ای ، از آن سنخ آدم هایی بود که در همان اولین دیدار ، احساس می کردی گویا سال های مدیدی است که با او آشنایی. به این معنا که گویا زمانی ، در گذشته ای که به یاد ندارید ، در مکانی نا مشخص ، با او موهبت دیدار و معاشرتی دلنشین را تجربه کرده اید . ضمن این که انسان بسیار جذابی هم بود . حالا شاید علت عمده ی این جذابیت حسین قجه ای ، به آن عبادت های با حال و راز و نیازهای شبانه اش به درگاه خدا مربوط می شد . عشق عجیبی به مفاتیح الجنان مرحوم محدث قمی(ره) داشت . مقید بود که در دشوارترین شرایط ، دست و دل خودش را در چشمه ی ادعیه ای مثل دعای کمیل ، دعای توسل ، دعای ندبه و دعای سمات شست و شو بدهد. بعد از شهادت مظلومانه اش ، خبر دار شدیم بچه های واحد تعاون تیپ ، موقع جمع آوری وسایل شخصی به جامانده از او در چادر فرماندهی گردان سلمان ، دفترچه کوچکی با جلد آبی رنگ را داخل ساک برزنتی اش پیدا کرده اند . در صفحات این دفترچه ، حسین ضمن نوشتن رخدادهای روزمره و نکات مربوط به شرح وظایف اش در گردان ، برای هر روز صفحه ای را به ظرایف رفتاری خودش اختصاص داده بود . این که مثلا امروز در جمعی نشستم و به مدت نیم ساعت وقت من به بطالت و یا گوش دادن به حرف هایی گذشت که هیچ بار اخلاقی و معرفتی یی نداشت.بعد هم بابت این قضیه خودش را سرزنش کرده بود . به درگاه خدا استغفار می کرد.حسین در خلوت فردی و با خودش این طور صریح و بی تعارف برخورد می کرد . از نعمتی برخوردار بود که این روزها به آن می گویند ( خود انضباطی ) . نه فقط در رفتارهای جمعی ، بلکه حتی در سلوک فردی  و معنوی . جذابیت حسین به خصایل پهلوانی و خلقیات ورزشکاری او هم ربط پیدا می کرد . تواضع غریبی داشت که بین آدم هایی که آن روزها در ورزش کشتی چهره می شدند ، نظیر آن را کمتر می دیدیم . معمولا در بین اشخاصی که توی گود کشتی اسمی و جایگاهی پیدا می کنند ، متاسفانه خیلی کم اند کسانی که خودشان را گم نکنند . این سنخ افراد ، نوعا خودشان را باد می کنند و در برخورد با مردم ، منشی پر از کبر در پیش می گیرند ، اما حسین .... اصلا و ابدا اسیر چنین ورم نفسانی یی نشده بود . چهره ای داشت سبزه ، متناسب و بسیار معصوم ، با لبخندی دلنشین و نگاهی نجیب و دوست داشتنی . در معاشرت با آدم ها ، گارد حسین همیشه باز بود ....


 نوشته شده در  90/10/22ساعت 10:9  توسط  

                    فرماندهی نخستین گردان تیپ 27

90/09/06: تاريخ

روایت سردار حاج حسین همدانی از فرماندهی گردان سلمان فارسی تیپ 27

حسین در جمع کادرهای اعزامی از مریوان ، پاوه و همدان به جنوب ، اولین نفری بود که از طرف حاج احمد متوسلیان ، برای مسئولیت فرماندهی نخستین گردان تیپ 27 محمد رسول الله (ص) انتخاب و معرفی شد . بیست و چهار ساعت اول بعد از آن انتصاب ، اصلا خودش را از همه مخفی کرده بود . همه ، از جمله حاج احمد ، کنجکاو بودند که حسین کجا غیب اش زده و علت این کارش چیست ؟ بعد از آن بیست و چهار ساعت گوشه گیری اش از جمع ما ، وقتی دوباره سر و کله اش پیدا شد ، دیدیم آمده و خیلی قاطع می گوید : من اصلا در حد چنین مسولیتی قرار ندارم . بنا بر این لطفا در مورد این انتصاب تجدید نظر کنید. در جلسه ای که در ستاد فرماندهی تیپ ؛ در دوکوهه . به جز بنده ؛ حاج احمد متوسلیان و حاج محمود شهبازی هم  حضور داشتند . وقتی حسین حرف اش را زد ، سگرمه های حاج احمد بد جوری توی هم رفت و یک لحظه صورت سبزه اش مثل شاه توت سرخ شد . خوف غریبی به دل ام افتاد . به خودم گفتم الان است که دیگ غیظ احمد جوش بیاید ، خدایا خودت ختم به خیر کن ! این جا بود که حاج محمود خیلی ظریف دخالت کرد و گفت : قابل توجه حضار ؛ امیرالمومنین (ع) می فرماید : در هنگام غضب ؛ نه تصمیم ، نه دستور ، نه تنبیه ! درست زد به خال . حاج احمد برگشت با تحیر لحظه ی کوتاهی به آقای شهبازی نگاه کرد ،

بعد گفت : لا اله الا الله ...

خیلی زود به خودش مسلط شد ، بعد برگشت خطاب به حسین قجه ای گفت : برادر حسین ، الان که ما در آستانه ی شروع یک عملیات بزرگ قرار داریم ، حالا که ما موجودیت اولین گردان تیپ مان را داریم اعلام می کنیم و نیاز به رعایت دیسیپلین ، برای تقویت فرماندهی داریم ، شما آمدی و داری نقض دستور می کنی ؟ حسین گفت : برادر احمد ، چرا مرا به نقض دستور متهم می کنید ؟ بنده عذر خودم را گفتم ؛ خودم را در سطحی نمی بینم که مسئولیت یک گردان را به عهده بگیریم ، همین. حاج احمد از گوشه ی چشم نگاهی به حاج محمود انداخت و گفت : ان شاء الله که برادرمان حاج آقا شهبازی هم با ابن مطلب موافق اند که تشخیص صلاحیت افراد برای واگذاری مسئولیت به آن ها فعلا در حوزه ی اختیارات مجموعه ی فرماندهی این تیپ است. حسین باز آمد حرفی بزند که حاج احمد خیلی جدی با او گفت : حرف همان بود که به شما گفته شد برادر جان. حاج محمود هم به حسین گفت : حسین جان ، بهتر است واقع بین باشیم . خدا می داند من و همت و احمد برای انتخاب هر کدام از کادرهای موجود ، برای واگذاری  مسولیت فرماندهی گردان های این تیپ ، ساعت ها وقت صرف کردیم . نشستیم و کلی بحث کرده ایم ، دانه به دانه ی آدم ها را همه جوره محک زده ایم تا به یک جمعبندی مشترک رسیده ایم . اجرای دستوری که احمد به تو داده ، در حکم تکلیف شرعی توست . پس تکلیف داری از این دستور اطاعت کنی. این شد که حسین قجه ای کوتاه آمد و مسولیت فرماندهی گردان سلمان فارسی را قبول کرد.


 نوشته شده در  90/09/06ساعت 0:24  توسط  

                    یک ضد انقلاب و یک کمونیست کامل

90/07/19: تاريخ

تابستان سال 1358 هم زمان با اوج گیری ، درگیری ها در کردستان و آذربایجان غربی ،حسین قجه ای مدتی ناپدید شد . خود او بعدها در ارتباط با این ماجرا گفته است :

<< ... اوایل غائله کردستان من خیلی کنجکاو شدم که بروم و از نزدیک ، کردستانی که این همه درباره اش حرف می زنند را ببینم. بهتر آن دیدم که خانواده ام از تصمیمی که گرفته ام خبردار نشوند . برای همین به آن ها این طور وانمود کردم که از انقلاب بریده ام و می خواهم از سپاه استعفا بدهم . برای آن که کردستان را به خوبی بشناسم ، لباس کردی تن کردم و بدون اینکه به کسی اطلاع بدهم ، عازم غرب کشور شدم . رفتم و همه شهرها از جمله سنندج ، پاوه ، مریوان و...را که دست ضد انقلاب بود ، گشتم. آن روزها کافی بود به کسی به عنوان پاسدار مشکوک شوند . بی بروبرگرد سرش را می بریدند . البته سفر بی خطری نبود . در سنندج ضد انقلابیون جلویم را گرفتند و گفتند که قیافه من به پاسدارها می خورد. خونسردی خودم را حفظ کردم . هر چند آماده پذیرش هر خطری بودم ، گفتم که ای بابا ، من خودم دنبال این پاسدارها می گردم . خیلی جالب بود. خودم تا آن لحظه نفهمیده بودم چه دسته گلی به آب داده ام. در هنگامی که هر کس ریش داشت به عنوان پاسدار دستگیرش می کردند، من لباس کردی پوشیده بودم ، متوجه نبودم که محاسنم بلند است. بدجوری گیر کرده بودم . بیشتر فکر این بودم که چگونه اطلاعاتم را به بیرون از آن جا منتقل کنم . ماموریت خود را تمام شده می دیدم . کار خدا بود که آنها دودل بودند . چند ساعتی مرا در مقرشان نگه داشتند . آن قدر با آنها بحث کردم تا قانع شدند و رهایم کردند . وقتی از دستشان خلاص شدم ، اولین کاری که کردم ،این بود که رفتم و ریشم را زدم و با خیال راحت بین آنها رفت و آمد می کردم . حتی برای اینکه بتوانم فرماندهان اصلی شان را شناسایی کنم ، اعلامیه حزب دمکرات و سازمان کومله را هم برایشان پخش کردم .

شده بودم یک ضد انقلاب و یک کمونیست کامل ! سعی می کردم آن جا چیزی ننویسم که اگر دوباره گیر افتادم ، کارم خراب نشود . در مدت پنجاه روزی که آن جا بودم ، توانستم مقرها ، رهبران ، پایگاه ها و مواضعشان را شناسایی کنم و به خاطر بسپارم تا هنگام حمله از اطلاعات به دست آمده بهترین استفاده را ببرم.>>

 نوشته شده در  90/07/19ساعت 10:13  توسط  

                    شناسایی توپخانه در عمق خاک دشمن...

90/06/27: تاريخ

روایت سردار جعفر جهروتی زاده :

قبل از عملیات فتح المبین ، بحث شناسایی پیش آمد . حاج احمد متوسلیان یک جلسه ای ترتیب داد با فرماندهان رده بالا و در آن جلسه اعلام کرد که ما اول توپخانه دشمن را می گیریم و بعد پیشروی می کنیم . در ابتدا پذیرشش برای دیگران کمی سخت بود و از شروع جنگ تا آن زمان چنین اتفاقی نیفتاده بود . طرح حاج احمد این بود که از لابلای دشمن 24 کیلومتر مسیر را طی کنیم و برسیم به توپخانه دشمن و آن را بگیریم و بعد درگیر شویم . شناسایی توپخانه در عمق خاک دشمن هم کار ساده ای نبود . حسین قجه ای فرمانده گردانی بود که قرار شد روی توپخانه دشمن عمل کند . یک شب قرار شد حسین قجه ای ، رضا چراغی ، عباس کریمی و من برای شناسایی توپخانه دشمن برویم . توپخانه دشمن هم در تپه های ( علی گره زه) بود . شب آخر رفتیم و نزدیک توپخانه عراق رسیدیم . اگر اشتباه نکنم عراقیها 85 قبضه توپ داشتند .آن قدر به این توپخانه نزدیک شدیم که همه را یکی یکی شمردیم . امکان برگشتن نداشتیم ، اگر می خواستیم برگردیم ، وسط روز به جایی می رسیدیم که کاملا در دید عراقیها بود.در یک گودال ماندیم تا وقت نماز صبح شد . آب قمقمه ما تمام شده بود . دیدیم برای وضو گرفتن، حتی یک قطره آب هم نداریم. یادش به خیر، حسین قجه ای؛ فرمانده گردان سلمان، با آن سر نترسی که داشت، بلند شد و سه تا از قمقمه های خالی بچه ها را برداشت، با یک جست از چاله تانک بیرون پرید و رفت سمت تانکر آب عراقی ها که 150 متر آن طرف تر بود به ده متری تانکر رسیده بود که یک عراقی از سنگرش بیرون آمد . نشست پای تانکر و شروع کرد به پر کردن ظرف آبش . قجه ای هم بدون اینکه ذره ای متغیر شود و یا هول کند و با خونسردی حیرت آوری که اصلاً قابل وصف نیست، رفت بالای سر عراقی ایستاد . عراقی ظرفش را پر کرد و رفت . حسین هم نشست وشروع کرد  یکی یکی قمقمه ها را پر کرد و آورد. حسین قجه ای چنان خونسرد رفت و برگشت که همه متحیر شدیم. حتی عراقی ها هم از بالای تپه او را می دیدند؛ منتها فکر کرده بودند لابد حسین هم یکی از نیروهای خودشان است. نماز خواندیم .مختصري شكلات جنگي همراه داشتيم كه به جاي ناهار، همان ها را خورديم. بعد هم يك بار ديگر، همه جاي موضع توپخانه را با دقت شناسايي كرديم. توپ ها و سنگرها را شمرديم و حتي راه هايي را كه از طريق آنها مي شد به پشت توپخانه رفت، شناسايي كرديم. بعد از اتمام كار، با تاريك شدن هوا، به عقب برگشتيم. بدين ترتيب، مأموريت تيم ويژه ي شناسايي ارتفاعات علي گره زد در محور بلتا، با موفقيت به پايان رسيد.


 نوشته شده در  90/06/27ساعت 17:10  توسط  

                    شهید گوش شکسته

90/06/10: تاريخ

روایت فرمانده بسیجی سردار حاج حسین همدانی از اولین دیدار خود با شهید قجه ای

مشخصه های فیزیکی حسین از همان دیداراول توجه مرا به خودش جلب کرد .غضروف های شکسته ی گوش ها ، عضلات پُر و قوی گردن ، زیر بغل های پُر و برآمده و همچنین ران های عضلانی . ضمن اینکه از حیث قد و قواره ، خیلی ریزه میزه بود . خُب خودم روزگاری کشتی می گرفتم و می دانستم این ورزش ، به قول معروف ، قد آدم را می سوزاند و سایر مشخصه هایی را هم که یاد کردم ، نشان می داد که این جوان ،  کشتی گیر است . در همان ملاقات اول مان از او پرسیدم : شما کشتی گیر بوده ای ؟ لبخندی زد و گفت :روی تشک می رفتم . پرسیدم : کجا کشتی می گرفتی ؟ قدری معذب شد. سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت . دوباره که همان سوال را مطرح کردم ، گفت چند سالی در مسابقات قهرمانی کشتی آزاد شرکت داشتم . ویک سال هم در رقابت های آموزشگاه های کشور ، رتبه اول را کسب کردم.همین دو، سه جمله را که بر اثر سماجت بنده به زبان آورد ، از شدت خجالت و حیاء به پیشانی اش عرق نشسته بود . با آن بدن واقعا ورزیده و آماده ای که داشت ، بین فرماندهان گردان های تیپ در زمین صبحگاه دو کوهه ، خیلی شاخص بود. چه این که در ماموریت های دشوار بلتا هم که حضور پیدا کرد، جزء معدود افرادی بود که ندیدم حتی یک بار از حیث کشش بدنی ، کم بیاورد . حالا این از نظر ویژگی های فیزیکی ؛ از حیث خصائص فردی و روحیات اش ، بیشتر از همه ، حجب و حیاء و افتادگی این جوان ما را به خودش جذب کرده بود . خیلی افتاده ، خاکی و بی ادعا بود مظلومیت حسین قجه ای ،خصوصا در آن پنج شش شبانه روز سختی که بعدها پشت جاده اهواز - خرمشهر از او مشاهده کردم  ، به قدری برایم تلخ و تکان دهنده بود که همین حالا هم وقتی آن غربت و سلحشوری مظلومانه او به یادم می آید ، بی اختیار می خواهم گریه کنم.عمده بچه های گردانش ، شهید و زخمی شده بودند . پاتک های پی در پی لشکر3 زرهی و کماندوهای تیپ 19 نیرو مخصوص عراق به خط به حدواگذاری به گردان سلمان در آن پنج شش شبانه روز دیوانه وار اجرا می شد ؛ اما باز این بچه مثل شیر داشت می خروشید و می جنگید و مقاومت می کرد . تنها حرفی که از او شنیدم ، این بود که پشت بی سیم می گفت : چرا به داد برادرهای من نمی رسید ؟ اوج اعتراض نجیبانه ی حسین در مهلک ترین شرایط روزهای آخر عمر کوتاه اش در حاشیه ی آن جاده ، در همین حد بود..........

             

 نوشته شده در  90/06/10ساعت 16:31  توسط  

                    بخش به یاد ماندنی

90/05/28: تاريخ

ماجرای مرد کومله

...حین یکی از درگیری هایی که با افراد ضد انقلاب ( کومله ها ) داشتیم ، یکی از اعضای گروهک ها را اسیر گرفتیم . او را بردیم پیش حسین قجه ای تا تکلیف اش را معین کند . وقتی رسیدیم پیش حسین ، ایشان خیلی راحت نشست جلوی او و گفت : اگر من به دست تو اسیر می شدم ، با من چه می کردی ؟ آن شخص با گستاخی گفت : می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم . حسین خندید و گفت : فرمانده تان با من چه می کرد ؟ جواب داد : تو را می کشت . حسین برخاست و خیلی جدی گفت : تو فکر می کنی حالا ما با تو چه کار می کنیم ؟ مرد نگاهی به ما انداخت و گفت : حتما مرا می کشید یا شاید به زندان می اندازید . حسین قجه ای خنده ای کرد . دستور داد مقداری آذوقه به او بدهند و بعد گفت : ولی من تو را آزاد می کنم . بعد او را رها کرد که برود . مرد هم گونی پر از مواد غذایی را به دوش گرفت و از مقر خارج شد . ما خیلی ناراحت شدیم و به این کار حسین اعتراض کردیم و گفتیم که ، او را  در حال تیر اندازی گرفته ایم . قجه ای پاسخ داد :

این ها را که می بینید ، از روی نداری و فقر می جنگند ،

من این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام باز گردد .روز بعد ، در کمال تعجب دیدیم آن شخص ضد انقلابی که روز قبل حسین قجه ای آزادش کرده بود ، همراه 20 نفر از نیروهای ضد انقلاب ، خود را با اسلحه به سپاه دزلی تسلیم کردند.

به نقل از همرزم شهید

 نوشته شده در  90/05/28ساعت 13:26  توسط  

                    متولد روزهای بعد جنگم

90/05/17: تاريخ

متولد روزهای بعد جنگم ، پدرم اعصاب و روانی نیست .

چند بار چک آپ کردم ، صرع هم ندارم . دکترها سر در نمی آورند !
یک هو موجی میشوم ، میشوم بی سیم چی ،
من لشکر بیست و هفتی ام ، ضعف دارم ،
جیره ام تمام شده . حسین قجه ای دارد صدایم میکند .
روی دو کنده زانو گوشه ی اتاقم ، تکیه کرده به آر پی جی اش .
  از گوشش خون میچکد روی سجاده ام
_
حسین جان ! حاج همت دارد التماس میکند برگردی
بی اعتنا،اشاره میکند به محمود شهبازی ، دور محمود شلوغ است
نشسته روی هوندا ایکس ال اش. مرتب گاز خلاص میدهد
آخر موتور از جا کنده میشود و محمودم را با خودش میبرد
 
بر میگردم سمت حسین ، پهن شده کف سجاده ام.
_
آهای ، امدادگر
مادرم سراسیمه می آید توی اتاق :
_
جواد جان خوبی مادر؟
_
مادر حسین دارد پر میکشد
مادرم میداند نباید کاری به کارم داشته باشد،
بر میگردد سمت آشپزخانه .
مادر آنطرف بعثی هایند . نرو  نرو ...
محکم میزنم توی سرم .
میروم سه کنج دنج خودم زانوهایم را بغل میکنم.
همیشه این موقعها سر و کله ی حاج احمد پیدا میشود
می آید آن دستان مردانه اش که هنوز بوی ضریح زینب(س)
می دهند را حلقه میکند دورم . اینبار اما جمعشان جمع
 
است . همت هست ، محسن وزوایی دارد میخندد. اصغر ارسنج
سراغ رفقایش را میگیرد و ابراهیم هادی آمده !
...
حاج احمد می آید جلو ، میخواهند بروند .
یکی یکی التماسشان میکنم : من را هم ببرید
همه شان فقط می گویند :
سید علی را دریاب!


 نوشته شده در  90/05/17ساعت 10:37  توسط  

آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به وبلاگ سردار شهید حسین قجه ای مي باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است